برچسب:
نویسنده: روژان زارعی
لالایی مادر برادرزادمو به خواب میبرد و مرا به گریه
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی
چرا غم ها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین این شهرم
بیا ای دوست دمی با من باش که من تنها ترین تنهای این شهرم
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی
هر چی تو ذهنم بود واسه نوشتن پرید
اما دوستان سن الله آدرس بذارید تا در ارتباط باشیم
اما نه خنده های تو منو دیوانه کرد
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی

![]()
آخه این چه تبلیغی هست واقعا
بپاشید.....پاک کنید
با شیشه شور ....
حالا شده معمای ما
این رفیق ما هی میاد روی اون شیشه شور می خونه بپاشید ..پاک کنید هی میخواد من یه چیزی بگم که من میگم نه میپاشه ..پاک نمی کنه
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی

یه مشتری هم داریم (مونث)
مثل پسر ها رفتار میکنه
مثل پسرها مو هاش میزنه
مثل پسر ها لباس می پوشه
یه جوری هم به من نگاه میکنه من خودم میترسم
امروز آمده بود فروشگاه نوار بهداشتی میخواست ![]()
دستش نمی رسید بهش دادم میگه بزرگه میگم بله خانوم لارج هست بالدار
والا یکی نیست بگه ....![]()
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی
مادر که خواهر را به صبر و شکیبایی می خواند
خواهری که همچنان پرستاری میکند از مادر شوهر
پدری که دعا میکند قبل از دست و پا افتادن از دنیا برود
گهی پشت زین و گهی زین به پشت
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی

یاد آن روزهای که بی ملاحظه میرفتم سر کار
انگار که صبح اعزام میشم به خط مقدم
شب که بر میگردم احساس میکنم باید قرنطینه شوم
هر چند از خود ترسی ندارم و نگران پدر و مادر پیرمم
ابتلای من یعنی ابتلای آن ها
و .....![]()
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی

امروز که همسر کارفرما آمده بود فروشگاه داشتن با هم حرف میزدن تو این شرایط من صحنه رو ترک میکنم که نباشم و راحت باشن
با هم داشتن روی میز رو ضد عفونی میکردن
تو همین حال یه مشتری آمد و چون آشنا بود گفت آزفنداک برام چای بیار
تا من رسیدم مشتری گفت میز رو ول کنین دستگاه ها تونو ضد عفونی کنین
داشتم روده بر میشدم ![]()
خوشحال شدم به خاطر بودن ماسک تو ذهنم
سریع صحنه رو ترک کردم خانومه خودش داشت لبش رو گاز میگرفت
برچسب:
نویسنده: روژان زارعی